X
تبلیغات
دلـــــخـــــــون


دلـــــخـــــــون

دلخـــــــــــون

 

 

 

توی قلبم دیگه هیچ کس مثل تو پا نمی ذاره

 

تو که رفتی دل تنگم دیگه همسایه نداره

 

با تو بودن دیگه رویاست با تو موندن مثل قصه

 

حتی نیستی تو خیالم، پر زدی مثل پرنده

 

هر چی که خاطره داشتم از روزای با تو بودن

 

حتی یک جمله نمونده برای دوباره خوندن

 

رفتنت مثل یه خوابه مثل یک کابوس غمناک

 

مثل یک دربه دری که مونده بین برف و کولاک

 

رفتی اما جاگذاشتی دلی که همسفرت بود

 

هر کجا که پا می ذاشتی سایه ی پشت سرت بود

 

دوباره تنهای تنهام مثل روزای گذشته

 

لحظه های بی تو بودن کمر منو شکسته

 

کاش می شد تو رو ببینم توی رویای شبونه

 

کاش می شد برات بخونم با صدای عاشقونه

 

اما افسوس من اینه که دیگه نیستی کنارم

 

جز تحمل دقایق دیگه چاره ای ندارم

 

گفته بودی واسه چشمام از همه دنیا بریدی

 

تو می گفتی عاشقونه منو به دنیا نمیدی

 

اما رو چشمای خیسم غم تنهایی نشوندی

 

زدی آتیش به غرورم منو از ریشه سوزوندی

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:23 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

از وقتی رفتی چیزی از این دنیا بر نداشتم

 

من ماندم و اتاق دلتنگی ها

 

صورتی پر از دلهره چشمانی پر از اشک

 

از نوشتن خسته ام.از اینکه توهنوز نوشته های درهم پر تشویشم را میبینی بیزار

 

خوشحالی از اینکه بین این همه دختران چند رنگ من با تمام بی رنگی هایم

 

هنوز هم به تو و خاطراتت رنگ میزنم؟

 

در اتاق دلتنگی ها خواب میبینم که مست بوی تو شب تماشا میکنم مهتاب را

 

چشم جانم چشمه افسانه ها است خواب میبینم که تنها می شویم

 

با هم از غم ها جدا جدا می شویم

 

اشک میخندد به رویاهای من

 

سردی اش بر گونه هایم تا نشست آید از بیداریم بیزارم

 

تو تماشا میکنی با چشم جان حس تلخ و سرد این بیچاره جان

 

درته لبخند تو اشک من است انتهای رفتنت مرگ من است

 

ای دل دیوانه اکنون مرده ای

 

این چنین جنجال و فریادت چه است ؟

 

زنگار غم برروی رخسارت نشسته

 

خود را چنین آسان چرا کردی فراموش تنهائی تنها.....خاموشی خاموش

 

دیگر نمینالی بدان شیرین زبانی

 

از این محبت های بی حاصل گذر کن

 

ای عروسک از زندگی صرف نظر کن

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:17 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

 

در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام

 

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

 

ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

 

چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن ها

 

ومن در این همه چه صادقانه مانده ام

 

رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند

 

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:12 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

دلتنگ می شوم و تو را بغض می کنم با فکر ناتمام تو بغض می کنم تکرار می شوم و به فردا

 

 

نمی رسم مبهوت مانده ام که چرا بغض می کنم؟پایان قصه ها که همیشه کلاغ نیست شاید

 

 

مسافری که تو را ... / بغض می کنم بیگانه ای درون خودم ضجه می زند با اسم من برای تو...

 

 

 بغض می کنم یلدای سرد غربت من چند ساله شدفریاد می زنم که "خدا..."

 

 

 بغض می کنم شعری که سال ها به تو پیوند خورده بودخشکیده کنج خاطره ها... بغض می کنم.

 

 

بغض میکنم چرا تورا به اشتباه دوست داشتم,بغض میکنم که چرا بارها در تصورم صحنه ی

 

 

 در آغوش گرفتن و غرق در لذت با تو و در آغوش تو بودن را برای خود تجسم می کردم

 

 

درحالیکه یک بار هم دوست داشتنت را به من ثابت نکردی,چرا برای تو کوتاه می آمدم

 

 

در حالیکه هرچه میرسیدی به من می گفتی؟,چرا تورا دوست داشتم درحالیکه به من میگفتی دوستت دارم

 

 

اما تحقیرم  میکردی؟خود بهتر میدانی چه به سر من آورده ای در حالیکه می گویی :

 

 

"هیچوقت بهت دروغ نگفتم" می خواهی جوابت را دهم؟

 

 

 بزرگترین دروغت این بود که گفتی دوستت دارم! از تمام افرادی که تو عمرم دیدم برام عزیتری!

 

 

باز هم بگم یا بسه؟    حداقل بگو چرا به دوستیمان شک کردی؟

 

 

 چرا به همه ی صفت های مثبتی که دارم برچسب نامردی و نارفیقی چسبوندی؟

 

 

میدونم چه حسی داری پس دیگه این مطلب رو ادامه نمیدم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:38 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

 

 

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود

 

تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود

 

تنگ بلوری دلت درست مثل دل من

 

کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود

 

وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی

 

توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود

 

چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم

 

که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟

 

تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید

 

راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود

 

دیگه نه از تو خبری بود ،‌نه از آرزوهات

 

قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود

 

یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و

 

اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود

 

تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی

 

عاشقیمون یه بازی شاید ،‌یه الک دولک بود

 

نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی

 

کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود

 

قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت

 

کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….

 

نمی بخشمت…

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 16:7 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

برو ای خوب من ، هم بغض دریا شو ، خداحافظ !

 

برو با بی کسی هایت هم آوا شو ، خداحافظ !

 

تو را با من نمی خواهم که « ما » معنا کنم دیگر

 

برو با یک « من» دیگر بمان « ما » شو ، خداحافظ

!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 21:53 توسط رادیـــن رســــتگار| |

پرستو ها چرا پرواز کردید .....جدایی را شما آغاز کردید

 

خوشا آنانکه دلداری ندارند ....به عشقو عاشقی کاری ندارند

 

خداحافظ برای تو رهایی......برای من فقط درد جدایی

 

خداحافظ برای تو چه آسان..... ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان

 

خداحافظ

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 21:51 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

دلم شکسته است، میشودبرای من کمی دعا کنی؟

 

یا اگه خدا اجازه میدهد،کمی بجای من خدا خدا کنی؟

 

راستش دلم مثل یک نماز بین راه،خسته و شکسته است،

 

میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق با وفا خداکنی....

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 20:51 توسط رادیـــن رســــتگار| |

شهرزاد:

 

 

 

امروز ظهر شیطان را دیدم!

 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر می داشت...

 

گفتم ظهر شده هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟

 

بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذراندهاند.شیطان گفت:

 

خود را بازنشسته کرده ام پیش از موعد!!!

 

گفتم به راه عدل انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه میزنی؟

 

گفت:من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم.

 

دیدم انسان ها آنچه را که من شبانه به ده ها

 

وسوسه پنهانی انجام می دادم روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام می دهند!

 

اینان را به شیطان چه نیاز است؟

 

شیطان در حالیکه بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد زیر لب گفت:

 

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن نمی دانستم که نسل او در زشتی و دروغ

 

و خیانت تا کجا می تواند فرا رود  وگرنه در برابر او به سجده می رفتم و می گفتم:

 

**همانا تو خود پدر شیاطینی**

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 18:13 توسط شــهــرزاد| |

شهرزاد:

 

 

مرا روزی در این غربت رها کرد 

 

رها در این کویر نا کجا کرد

 

پر از دلواپسی های همیشه

 

پر از احساس تنهایی رها کرد

 

اسیر شک و تردید و بد و خوب

 

اسیر عالم رنگ و ریا کرد

 

فریب سادگی را خوردم افسوس

 

همان کاری که با آدم حوا کرد

 

به کنج کوچه ی چشم انتظاری

 

به رنج و غصه و غم مبتلا کرد

 

نمی پرسد دگر حال دلم را

 

نمی داند غمش یا من چه ها کرد

 

"من از بیگانگان هرگز ننالم    که با من هر چه کرد آن آشنا کرد"

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 23:43 توسط شــهــرزاد| |

 

 

 

ای كه می پرسی نشان عشق چیست! عشق چیزی جز ظهور مهر نیست .

 

عشق یعنی مهر بی چون و چرا ، عشق یعنی كوشش بی ادعا ،

 

عشق یعنی مهر بی اما اگر ، عشق یعنی رفتن با پای سر ،

 

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ، عشق یعنی جان من قربان اوست ،

 

عشق یعنی خواندن از چشمان او حرفهای دل بدون گفتگو ،

 

عشق یعنی عاشق بی زحمتی ، عشق یعنی بوسه بی شهوتی ،

 

 عشق یار مهربان زندگی بادبان و نردبان زندگی...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 18:14 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 میروم...

 

 

 

 

میروم خسته و افسرده و زار

 

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

 

بخدا میروم از شهر شما

 

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

میبرم تا که در ان نقطه ی دور

 

شستشویش دهم از رنگ گناه

 

شستشویش دهم از لکه ی عشق

 

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

میبرم تا ز تو دورش سازم

 

ز تو ای جلوه ی امید محال

 

میبرم زنده بگورش سازم

 

تا ازین پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد می رقصد اشک

 

اه بگذار که بگریزم من

 

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

 

شاید ان به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه ی شادی بودم

 

دست عشق امد و از شاخم چید

 

شعله ی اه شدم صد افسوس

 

که لبم باز بر ان لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

 

میروم خنده بلب خونین دل

 

میروم از دل من دست بدار

 

ای امید عبث بی حاصل...........

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:20 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

وحشت از عشق که نه      ترسم از فاصله هاست .    

 

وحشت از غصه که نه       ترسم از  خاتمه هاست .

 

ترس بیهوده ندارم          صحبت از  خاطره هاست .

 

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست .   کوله باری از هیچ   که  بر دوش  ماست.  

 

دوست دارم.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 10:5 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

وقتی تو نیستی گمنام می شوم . گمنام که نه ، گم می شوم .

 

 همه نشانه هایم ، همه آن چیزهایی که مرا من کرده است پاک می شوند

 

 

 و من می مانم و یک خلا که رنگهای عاریتی رنگینش نمی کنند . وقتی تو نیستی

 

 من دیگر دیده نمی شوم . انگار همه چشمها را هاشور زده اند که از من فقط

تمناهای کوچک و بزرگ خودشان را طلب می کنند . 

 

 وقتی تو نیستی یک سمت سفره خالی می ماند و ردیف لقمه های بی خورنده ،

 

مرا به یاد موریانه های حریصی می اندازد که سالها سقف خانه را فرسودند و از هیچ نترسیدند .

 

  وقتی تو نیستی دلم می گیرد و نشستن در پناه تنها درخت خانه هم حالم رو بهتر نمی کند .

 

 وقتی تو نیستی صدای گنجشکها به هشدار می ماند هموزن رفت  رفت ، رفت .

 

 نکند بعد از آن همه آشنایی واقعا قصد نیامدن کرده ای ؟

 

نکند می خوای این ترس بیفتد به جان همه این من ها که بدون تو کم می شوند از هم .

 

  چقدر بدون تو کوچک شده ام . چقدر بدون تو کوچک بوده ام .  

                                   

 از: اعظم آیتی زاده

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 0:9 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

ایخدا هجران او کرده پریشان خانه را      

                          

                                              کرده از خود بی خبر باز این دل دیوانه را

 

پر زند گرد غمش هر دم دل غمخانه را     

                       

                                               کرده حیران قلب من بر حال خود پروانه را

 

در فراز آسمان باشم بسان مرغ شب      

                        

                                                  بی رخ چون ماه او گم کرده ام کاشانه را

 

امشبی دور از همه من در فراق یار خود     

                          

                                                    گشته ام دیوانه و بشکسته ام دیوانه را

 

ای خدا هر شب بود بار گران بر دوش من   

                          

                                                      قصه ام نالان کند هر عاقل و دیوانه را

 

بعدٍ از آن رفتنش بازم شدم مجنون او     

 

                                                      کرده ام دیوانه با این کار خود دیوانه را

 

گر نگارم لحظه ای بر من نگاهی افکند    

 

                                                 می کنم غرق سرور از حسن او غمخانه را

 

من شهابم دمبدم نالم بگویم اینچنین       

                      

                                                      ای خدا لطفی نما بر من رسان جانانه را

 

                                            شعر از: شهاب الدین رستگار

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:23 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

چه قدر فراموش کردن تو دشوار است. عذاب آور تر از هر شکنجه ای .

 

 دلم برای لحظه ها تنگ نیست... برای خودت تنگ است. 

 

 کوشیدم از خاطرم ببرمت.... چه بیهوده . هر بار قدرتمند تر از پیش در ذهنم زنده میشوی. در

 

برابر هر تازه واردی که قرار میگیرم پر کوشش تر از گذشته در برابر دیگانم خودنمایی می

 

کنی. انگار بخواهی یادآوری کنی که هرگز جای تو را در زندگیم نخواهد گرفت. و حق با توست تا

 

به اکنون هیچ خاطره ای به شیرینی خاطرات  تو نبوده است.  

  

 تو یکی بیش نبودی و نیستی.... و نخواهی بود . همچون یک اثر قدیمی بر دیوار ذهن و قلبم

 

حک شده ای . چنانچه هیچ حادثه ای یا هیچ طوفانی نخواهد توانست نقش تو را از وجودم

 

بزداید. زیباترین احساساتم را پیشتر به تو بخشیده ام. گوارای وجودت باد . هر جا که هستی....

 

شاد باش و خرم.  و اگر روزی از گذشته ها یاد کردی ار آنها که صادقانه ترین نوع دوست

 

داشتن را با تو شریک بودند و خاطره انگیز ترین لحظات را با تو سپری کردند.... برایشان دعا کن.    

 

 دعا کن تا دست تقدیر دوباره با آن یار شود . 

 

زیبای من ... هر جا که هستی جای من هم خوشبخت باش.

 

 

 

                                                           از: رادین رستگار

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 23:43 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

                         

    بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

                           

 فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب در گاه او

                            

  پر زلیلا شد دل پر اه او

 

گفت یا رب از چه خارم کرده ای؟

                            

  بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

 

جام لیلا را به دستم داده ای       

    

 وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشق به جانم میزنی

                           

  دردم لیلاست آنم میزنی

 

خسته ام زین عشق دلخونم مکن

                          

 من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

                         

   این تو و این لیلای تو

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

                           

  در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

                               

من کنار بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

                              

صد قمار عشق یکجا باختم

 

کردمت آواره صحرا نشد

                              

 گفتم عاقل میشوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

                             

  غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

                          

 دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سر میزنی

                           

 در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

                     

 درس عشقش بی قرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

                    

 صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:8 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

 

یار من با دگران یار شد   افسوس افسوس

 

رفت و هم صحبت اغیار شد افسوس افسوس

 

سالها عهد وفا بست . ولی آخر کار

 

عهد بشکست و جفا کار شد افسوس افسوس

 

آنکه چون روز  شب عیشم ازو روشن بود

 

رفت و روزم چو شب تار شد  افسوس افسوس

 

آنکه هم راحت جان بود و هم آسایش دل

 

قصد جان کرد و دلازار شد  افسوس افسوس

 

گفتم : ای دل . بکمند سر زلفش نروی

 

عاقبت رفت و گرفتار شد . افسوس افسوس

 

آن همه گوهر دانش که بچنگ آوردم

 

ناگه از دست به یکبار شد . افسوس افسوس

 

مدتی هلالی ز بتان داشت عزت وصل

 

عزتی داشت  ولی خوار شد  افسوس افسوس

 

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:12 توسط رادیـــن رســــتگار| |

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم .بی تو من اسیر آرزوهای محالم .

 

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم .غیر تو که دوری از من به هیچکس دل نبستم .

 

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش . وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش.......

نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:45 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

چند رسوا شوم از عشق من شیدایی؟               عشق خوبست  ولیکن نه بدین رسوایی

 

خواستم پیش تو گویم غم تنهایی خویش                  آمدی سوی من و رفت غم تنهایی

 

مست عشقیم  اگر هیچ ندانیم جه غم؟                            ذوق نادانی ما به ز غم دانایی

 

برزمین جلوه نمودی فلک از رشک بسوخت              که فلک راملکی نیست به این زیبایی

 

سرو و گل نازک و رعناست ولی نتوان یافت          گل باین نازکی و سرو باین رعنایی

 

در چمن پیش تو رشکست ز نرگس ما را                     گر چه مشهور جهانست به نابینایی

 

   رفتی و دیر شد ایام فراقت چه کنم                           زود باز آی که مردم ز غم تنهایی

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:41 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

                                     

 

              

 

                                                                       

                                                             از پیش من هرگز نرو  من بی تو تنها میشوم

                                                              

 باحرف هر بیگانه ای رسوای رسوا میشوم

 

تنها رهایم میکنی وقتی که محتاج تو ام 

                                                          

    صد بار اگر ترکم کنی صد بار شیدا میشوم

              

   من شرکت ملک جهان هرگز نمیخواهم ولی

                                                           

    تا تو نگاهم میکنی سلطان دنیا میشوم

 

من قطره ام دریای من گشته در ساحلت 

                                                         

    با اینکه ناچیزم ولی من با تو دریا میشوم

 

وقتی صدایم میکنی گم میشوم در عاشقی

                                                          

  همراه این عاشق شدن لبریز رویا میشوم

       

 وقتی تو باشی پیش من چیزی نمیخواهد دلم  

         

    از پیش من هرگز نرو من بی تو تنها میشوم

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 10:10 توسط رادیـــن رســــتگار| |

 

 

 

من پذیرفتم شکست خویش را                  پندهای عقل درد اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه بود               این دل درد آشنا دیوانه بود

 

میـروم شـاید فرامـوشـت کنم                 بافراموشی هم آغوشت کنم

 

میـروم از رفـتن من شـاد بـاش                از عـذاب دیـدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنها تر از ما میروی               آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 9:44 توسط رادیـــن رســــتگار| |


Design By : Night Skin

گ ل
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
رز